دُرج

دُرج
وب نوشت سعید فانیان 
اشتراک گذاری
معرفی سایت برای دوستان
گالری عکس


برای نمایش تصاویر گالری کلیک کنید



  در سال 1350 عمو به اتفاق دوستش اوس عباس تصمیم میگیرند دو سه روزی در ایام عید نوروز از یزد به اصفهان بروند ، این راه را درحال حاضر با اتوبوس حدود چهار ساعت میروند اما در آن ایام 7 تا 8 ساعت و معمولا شب تا صبح طی می شد ، گاهی اتوبوس 40 نفره پنجاه  سرنشین  داشت و معمولا بین راهی نیز سوار و پیاده میکردند  بعد از نایین زمانیکه مسافر کنار دست اوس عباس میخواست کرایه اش را بدهد ا و کرایه  را گرفت و گفت شما پیاده شو  من با راننده حساب میکنم و بعد به راننده گفت حساب کتاب ما چطور میشود راننده گفت ما حسابی نداریم اوسا گفت نشد شما صندلی را به من فروخته اید ، مسافر هم کل مسیر روی  من سوار بود و می بایست با من حساب کند ،راننده  با موضوع به عنوان شوخی برخورد کرد ولی اوس عباس گفت شوخی نداریم از این پس نیز کرایه مسافر مشابه را شریکم ،حد اقل فایده این برخورد معافیت اوس عباس از بار کشی اضافی در ادامه مسیر شد . بین راه آقایی با خانمش با در دست داشتن زنبیلی که در آن  دو مرغ و خروس بود سوار شدند و پشت صندلی عمو و دوستش جا گرفتند .مرد مسافر که معلوم بود با زنش راهی یک عروسی است با صدای بلند صحبت و جر و بحث میکرد ، گاهی همزمان مرغ و خروس هم سرو صدایی میکردند عمو رو کرد به آن آقا و گفت نشد همه باهم صحبت نکنید یا خودتان یا مرغ و خروستان ،حد اقل بگذارید بفهمیم موضوع از چه قرار است . مرد مسافر هم محکم کوبید روی مرغ و خروس و گفت ساکت .

در میانه های راه زمانیکه بیشتر مسافران خواب بودند ، تردد ماشین ها نیز بسیار اندک بود و صدایی جز خرخر مسافران و نوار نا مفهوم و هزار بار استفاده شده راننده که گویا ترانه آغاسی را پخش میکرد شنیده نمیشد ناگهان صدایی عجیب  در داخل ماشین همراه با فریاد یکی از مسافران باعث بیدار شدن بقیه سرنشینان و جلب توجه همه به عقب ماشین جای برخاستن صداها شد ،همه دیدند مسافری که روی بوفه سوار شده و خوابش برده بود در یکی از دست اندازها از بالا به ته ماشین پرت شده و چون با حالت خواب پرتاب شده بود فکر میکرد تصادف شده لذا فریاد های بلندی میزد که یا ابوالفضل ما را نجات بده و  . . .اوسا به عمو میگه تازه از بار مسافر قبلی خلاص شده بودیم که این بنده خدا چرتمان را پاره کرد و این سوژه را تا رسیدن به اصفهان دنبال میکنند ابتدا عمو از آن مرد میان سال که شال به اصطلاح محلی ها شیر و شکری هم برسر داشت دعوت میکند بیاید نزد او و خوابش را تعریف کند بلکه تعبیر خوبی از آن بکند که آن مرد قبول نمیکند و میگوید خواب تعبیر شد نیازی به تعبیر مجدد ندارد .اوس عباس آنقدر با نگاه کردن به عقب شروع به خنده می کند که بالاخره بین او و مسافر پرتاب شده دعوا میشود و . . همه اینها باعث بیدار شدن و بیدار ماندن کل مسافران تا نزدیکی های اصفهان میشود ،این وضع در مجموع به نفع راننده رقم میخورد چون در چند نوبتی که ماشین خاموش میکند  همه سرنشینان که چرت از سرشان پریده ،بی معطلی پیاده شده  و ماشین را هل می دهند .عمو و دوستش اوس عباس در اصفهان گردش ،بازدید و برخوردهایی داشتند که درنوبت دیگر و جای خود آن بخش از داستان رانقل میکنیم .

[ چهارشنبه 23 فروردین‌ماه سال 1391 ] [ 04:39 ب.ظ ] [ سعید فانیان ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

آرشیو مطالب
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 219651