دُرج

دُرج
وب نوشت سعید فانیان 
اشتراک گذاری
معرفی سایت برای دوستان
گالری عکس


برای نمایش تصاویر گالری کلیک کنید


چندسال پیش همکارمان که آنزمان مسئول دفتر نمایندگی صدا وسیما در دهلی بود برای پیگیریهای کاری و اداری خود به تهران آمده بود برایم تعریف کرد وگفت : در فاصله حضورم در تهران طبق قرار قبلی سراغ مسئول ذیربط در حوزه برونمرزی رفتم و پس از سلام و علیک و دستوری که  آن مدیر برای آوردن چای به آبدارچی دفترش داد سخن خود را آغاز کردم و گفتم شما میدانید که با این همه برنامه ریزی ،هزینه و تجهیزات و برنامه سازی کلا صدای برنامه های رادیویی  تعریف شده شما برای پوشش منطقه ما به محل ماموریت من نمی رسد این را گفتم به عنوان فتح باب و آغاز سخن که بحث مبسوطی را برای چاره جویی و اصلاح و رفع اشکالات انجام دهیم ، مدیر ذیربط  بلافاصله گفت : میدانم ولی ما به تکلیف خود عمل میکنیم صدا برسد یا نرسد به ما مربوط نیست اشکالی که میگویید به حوزه دیگری مربوط میشود. دوستم می گفت وقتی منطق را به این اندازه قوی دیدم چای نخورده پاشدم و جلسه ای که نیم ساعت پیش بینی شده بود کمتر از پنج دقیقه به پایان  رسید به همین سادگی که بیان شد واقعا شوخی نمیکنم

[ جمعه 22 مهر‌ماه سال 1390 ] [ 09:44 ب.ظ ] [ سعید فانیان ]
عمو تعریف میکند وی ناظر گفتگوی دو نفر بود که یکی از آنها  بنام رضا سعی داشت با غلو و خالی بندی حرف های خود را به کرسی بنشاند و لابلای صحبت ها برای نشان دادن صحت و سقم گفته هایش می گفت عباس آقا (اشاره به عمو )شاهد است ،عباس آقا میدونه  و .. .موردبه مورد خالی بندی تحویل طرف میدهد و عمو را به شهادت میگیرد  . عمو میگه تا آنجا که گفته هایش خطری را متوجه کسی نمیکرد مثلا ادعای شش پرس چلوکباب خوردن در یک وعده یا کشتن دو شغال با شلیک یک گلوله و امثال آنرا تحمل کردم و حرفی نزدم  ولی دیدم کم کم بحث و مدعای آقا رضا دارد  بالا میگیرد و  به حق و حقوق و طلبکاری ازطرف گفتگو میکشد لذا صحبت را قطع کردم و گفتم آقا رضا داستان بعدی را نیز که میخواهی بگی من ایضا شاهدبوده ام  ولی دیگه از بعدیش نیستم روی من حساب نکن

[ چهارشنبه 20 مهر‌ماه سال 1390 ] [ 05:52 ب.ظ ] [ سعید فانیان ]

   درتیرماه سال 1357 به همراه چند تن از دوستان دانشجو برای زیارت به مشهد رفته بودیم  از آنجا با دو دوست دانشجو از جمله دوست مراغه ایم آقای احمد عزیزی  به پیشنهاد من برای دیدن یغما شاعر خشتمال عازم نیشابور شدیم .من در آن زمان شرح حال کوتاهی از وی را در مقاله ای  از روزنامه اطلاعات خوانده بودم همچنین یکی دو شعر از وی دیده بودم . لذا دیدن و هم صحبتی با یغما برایم جالب بود . به نیشابور رفتیم و از یک راننده تاکسی خواستیم مارا به منزل یغما ببرد. راننده تاکسی هم مسیری را طی کرد و منزلی را نشان داد منزلی کاملا معمولی بود . در زدیم و منتظر شدیم پسری در حدود  14 ،15 ساله از منزل بیرون آمد و خود را پسر یغما معرفی کرد  می گفت کلاس سوم راهنمایی است سراغ  پدرش را گرفتیم گفت رفته است مزرعه برای کشاورزی ،قرار شد با هم برویم از او پرسیدیم کتابی از ایشان دارید کتاب گزیده غزلیات را که یکی  دو سال قبل از این منتشر شده بود بما نشان داد یادم است هرکدام یک کتاب به قیمت 25 ریال گرفتیم و با تاکسی به مزرعه در حاشیه شهر رفتیم در بین راه پسر یغما تعریف کرد که از طرف وزارت فرهنگ و هنر آن زمان مبلغی مقرری در نظر گرفته اند ولی ایشان حاضر به دریافت نشده است .

حدود ساعت پنج عصر در اواخر تیر ماه بود . یغما را تنها و در حال بیل زدن و کندن  علف های هرز و بوته های مزاحم خار در مزرعه دیدیم ،سلام علیک و خوش و بشی کردیم ،خودمان را معرفی کردیم و گفتیم دانشجو هستیم و صرفا برای دیدن شما آمده ایم . زیر  کتری دود زده ای که در کنارش بود مشتی خار و هیزم گذاشت وکبریتی از جیب پیراهن درآورده آنرا روشن کرد و به قول خودش چایی صحرایی درست کرد .آن چایی برای ما خیلی دلچسب بود. یکساعتی به گفتگو نشستیم  چند بیت از یکی از غزل هایش را که قبلا  از مقاله ای خوانده بودم برایش خواندم یک بیتش این بود :

      آنقدر داغم که گر خنجر نهی برحنجرم                       جای خون آتش برون می آید از شریان من

استاد  یغما به وجد آمد و غزل را کامل خواند  . کتابها را دادیم تا به یادگار امضاء کند. سواد نوشتن ایشان آنچنان که در آنزمان هم معروف بود کامل نبود به سختی  برایم نام سعید را نوشت معلوم بود که چند ماهی از کلاس های اکابر (سوادآموزی بزرگسالان)آنزمان استفاده کرده است روز بسیار خوب و خاطره ای بیاد ماندنی بود چند سال پیش مقبره یغما شاعر پرشور و مردمی را در سفری به نیشابور زیارت کردم . خدایش بیامرزاد و یادش گرامی باد . چند بیت ازشعر های ایشانرا در اینجا می آورم  :

تنم در و سعت دنیای پهناور نمی گنجد    روان سرکشم در قالب پیکر نمی گنجد

مرا اسرار از این گفت وگو بالاتر است اما      به گوش مردم از این حرف بالاتر نمی گنجد

مرا خوب آن زمان آید که در زیر لحد باشم        سر پور شور اندر نرمی بستر نمی گنجد

توانگر را مخوان در گوش دل اسرار درویشی         که درخشخاش خورشید بلند اخترنمی گنجد

 چند بیت از اشعار معروف و زبان حال پرشور یغما نیز برکاشی کاری مقبره اش نقش بسته است از جمله دو بیت زیر :

اگر با آب دریاهای عالم صورتم شویی      غبارعاشقی از چهره من بر نمی خیزد

                 .. ..                                    ...            ...                                                 

    نگار وعده دیدار بعد مرگم داد                    بگو بیا بمزارم که دیده در راهم                       

[ دوشنبه 18 مهر‌ماه سال 1390 ] [ 03:15 ب.ظ ] [ سعید فانیان ]

<< 1 ... 110 111 112 113 114 ... 120 >>

<

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

آرشیو مطالب
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 211061